هر روز با عنایت تو گریه میکنم
تنها به قصد غربت تو گریه میکنم
قبرت که نیست، دلخوشم از اینکه لااقل
پایین پای هیئت تو گریه میکنم
آه ای ضریح گمشده، بانوی بی نشان
در حسرت زیارت تو گریه میکنم
چشم ها ، پرسش بی پاسخ حیرانی ها
دست ها، تشنه تقسیم فراوانی ها
با گل زخم، سر راه تو آذین بستیم
داغ های دل ما جای چراغانی ها
حالیا، دست کریم تو برای دل ما
سر پناهی است در این بی سر و سامانی ها
وقت آن شد که به گل حکم شکفتن بدهی
ای سر انگشت تو آغاز گل افشانی ها
فصل تقسیم گل و گندم و لبخند رسید
سایه امن کسای تو مرا بر سر بس
تا پناهم دهد از وحشت عریانی ها
چشم تو لایحه روشن آغاز بهار
طرح لبخند تو پایان پریشانی ها
قیصر امین پور
زینب اگر جلوه کند، عرش فتد به پای او
خم شود و ز احترام، بوسه زند به پای او
کار خدایی می کند، دست گره گشای او
اگر کند اشارتی، آن ید ذات کبریا
هزار سال دگر بر تو گریه خواهم کرد
اسیر روی تو هر دم محرمی دارد
صلی الله علیک یا مظلوم
یا ابا عبد الله
حضرت موسی در کوه طور در مناجات خود عرض کرد:
جواب آمد لبیک (یعنی ندای تو را پذیرفتم)
یا اله العالمین (ای خدای جهانیان)
سپس عرض کرد:
یا اله المطیعین (ای خدا اطاعت کنندگان)
جواب شنید لبیک،
سپس عرض کرد: یا اله العاصین (ای خدای گنهکاران)،
این دفعه سه بار شنید:
لبیک،لبیک؛ لبیک .
موسی عرض کرد: حکمتش چیست که این دفعه سه بار شنیدم که فرمودی لبیک،
به او خطاب شد: عارفان به معرفت خود، و نیکوکاران به کار نیک خود، و مطیعان به اطاعت خود، اعتماد دارند، ولی گنهکاران، جز به فضل من، پناهی ندارند، اگر از درگاه من ناامید گردند، به درگاه چه کسی پناه ببرند.
یک لحظه بی هیاهو دل را حریم او کن
جز او مخواه از او
او را طلب ز او کن
این نامه ی سیه را با سوز دل بسوزان
این رنگ تیرگی را با اشک شستشو کن
گمگشته ی تو درتوست خود را مزن به کوری
بگشای چشم و او را
در خویش جستجو کن
یک عمر در بر یار با غیر او نشستی
یک شب ز غیر بگذر
با یار گفتگو کن
همچون نسیم تا کی آواره کو به کویی
آیینه باش خود را با یار روبرو کن...
تا خدا فاصله ای نیست بیا،
با هم از پیچ و خم سبز گیاه، تا ته پنجره بالا برویم
و ببینیم خدا،
پشت این پنجره ها
لحظه ای کاشته است؟!
تا خدا فاصله ای نیست بیا، با هم از غربت این نادانی
سوی اندیشه ادراک افق
مثل یک مرغ غریب
لحظه ای، پر بزنیم...
کاش، می شد همه سطح پر از روزن دل
بستر سبز علف های مهاجر می شد
یا همان فهم عجیب گل سرخ
یا همین پنجره گرد غروب
تا مرا با تو از این سادگی مبهم ترس
ببرد تا خود آرامش احساس پر از فهم وصال!
تا خدا، فاصله ای بود اگر
من چه می دانستم که اقاقی زیباست؟!
یا گل سرخ، پر از سر خداست؟!
یا اگر بود که من، لای اوراق پر از سجده برگ، رمز تسبیح! نمی نوشیدم!
و از آن رویش مرطوب شعور من و تو،
در دل گرم و پر از شور امید
خطی از عشق نمی فهمیدم!
من،
به پرواز خدا در دل من، در دل تو
مثل هر صبح پر از آیه و نور، بارها! معتقدم،
و قسم می خورم این بار، به هر آیه نور
تا خدا، فاصله ای نیست، بیا

